دلنوشتهسالهاست که عاشقت هستم...یک عشق آتشین...یک عشق واقعی...آنقدر عاشق که در خواب و بیداری وجودت را حس می کنم،دلتنگت هستم...کاش می شد خاک زیر پایت شومو مانند ابر بهار اشک بریزم،و تو،ای مهربانم دلداری ام دهیو با محبتت اشک هایم را پاک کنی.هر شب که میخوابم،در عالم رویا،میبینم که پیشت هستم،در محضر تو ای بهترینم، اشک می ریزمو تو با همان مهربانی،زیر گوشم زمزمه های محبت آمیز میگویی،و مرا بار دیگر از عشقت سیراب میکنی...اما...وقتی بیدار میشوم،خود را باز تنها می یابم...تنهای تنها...و چیزی جز افسوس برایم
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی

سال نو مبارک
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
ای شهدا مــرا میهمان ِسفـره ی مهربانی ِخود کنید !
دلـم گرفته از آشــوب ِشهر ...
اینجا ، آدمها غریبه اند با اخلاص و صفا و گذشت ..
دلم یک جـُــرعه سادگی میخواهد ...شادی روح تمام شهدا صلوات
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
پیامبر اکرم(ص) می فرماید: «انما سمی ال رمضان لانه یرمض الذنوب؛ ماه رمضان به این نام خوانده شده است، زیرا گناهان را می سوزاند.» پیامبر اکرم(ص) می فرماید: «ماه رجب ماه خدا و ماه شعبان ماه من و ماه رمضان
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
نابغه
باز موتور چانۀ خانم خرسه گرم شده بود و یک لحظه هم به آن استراحت نمی داد! خانم بزی که بی میل ایستاده بود و به وراجی های زن همسایه گوش می داد گهگاهی لبخند کجی می زد. در همین موقع صدای زنگ تلفن آ
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
دلنوشته
سالهاست که عاشقت هستم...یک عشق آتشین...یک عشق واقعی...آنقدر عاشق که در خواب و بیداری وجودت را حس می کنم،دلتنگت هستم...کاش می شد خاک زیر پایت شومو مانند ابر بهار اشک بریزم،و تو،ای مهربانم دلدا
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
چقدر زیباستوقتی خدا 365 صفحه سفید رابرامون باز میکنه و میگه بنویس و بسازهر آنچه را که میخواهیامیدوارمزیبا بنویسیم و زیبا بسازیمهر آنچه که لیاقتش را داریمسلام به دوستان بزرگوارسال نوتون مبارک، انشاالله تعطیلات بهتون خوش گذشته باشد...از اینکه در کامنت های زیباتون تبریک سال نو گفتید سپاسگذارم و از اینکه نمی توانم کامنت های تک تک تون را جواب دهم عذر میخوام. راست
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
حسین فریاد میزند:«هل من ناصر ینصرنی»؟و من در حالی که نمازم قضا شده است میگویم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین نگاه میکند لبخندی میزند و به سمت دشمن تاخت میکند،و من باز میگویم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین شمشیر میخورد،من سر مادرم داد میزنم و میگویم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین سنگ میخورد،من در مجلس غیبت میگویم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می اید و من در پس نگاه های حرامم فریاد میزنم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین رمق ندارد باز فریاد میزند:«هل من ناصر ینصرنی؟»من محتاطانه دروغ میگویم و باز فریاد میزنم:لبیک یا حسین(ع)!لبیک...حسین سینه اش سنگین شده است،کسی روی سینه است،حسین به من نگاه میکند میگوید:تنهایم یاری ام کن...من گناه میکنم و باز فریاد میزنم:لبیک...خورشید غروب کرده است...من لبخندی میزنم و میگویم:اللهم عجل لولیک الفرج...به چشمان مهدی خیره میشوم و میگویم:دوستت دارم تنهایت نمیگذارم...!مهدی(عج)به محراب میرود و برای گناهان من طلب مغفرت میکند...مهدی تنهاست...حسین تنهاست...من این را میدانم اما.....
موضوعات مرتبط: اشعار و جملات دلنشین (2)
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
تشرفشب بود و تاريك. ستارهها در دل آسمان ميدرخشيدند. دل علامه هم روشن بود. شب جمعهاي ديگر بود و او هم چون هميشه يكه و تنها در دل بيابان به شوق زيارت مولايش حسين (عليهالسلام) ميرفت. مبهوت آسمان بود و عظمت پروردگارش. نفهميد غريبه پياده كي و چطور همراهش شد! به خود كه آمد ديد دارد با او از هر دري ميگويد. اما نه، كلام غريبه فراتر از آن بود كه اين طور حيفش كند. عظمت از كلامش ميباريد انگار! حسي غريب در وجود علامه چنگ ميزد. تصميم گرفت از مسايل علمي بپرسد. هرچه ميگفت غريبه بيدرنگ پاسخ ميداد. همه آن مشكلات علمياي را كه جمع كرده بود تا روزي از عالمي جواب بگيرد حالا داشت حل ميشد. هنوز سؤال علامه تمام نشده پاسخ غريبه حاضر بود. گويا همه آن سؤالات را از قبل شنيده و حال تنها آماده پاسخ بود. دريايي در دل علامه به تلاطم افتاده بود:«آخر چه طور! مگر مي شود!؟» اما جوابي براي سؤال خود پيدا نميكرد. باز پرسيد، پرسيد و پرسيد، چون تشنهاي كه به آب رسيده باشد. اينبار غريبه نظري خلاف فتواي علامه داد و او با همه حيرتش نتوانست سكوت كند. به نظرش اين فتوا خلاف اصل و قاعده بود، گفت:«من اين را نميپذيرم، حديثي طبق اين فتوا نداريم.» غريبه لبخندي زد و گفت: «شيخ طوسي در تهذيب حديثي در اينباره آورده است.» علامه باز لجاجت كرد، گفت:«نه، به ياد ندارم آن را در تهذيب ديده باشم.» غريبه كه سرشار آرامش بود پاسخ
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی
آقا_جانآخرش یک روز خواب خوبِ منּ همـ تعبیر میشوداینּ که منּ باشم و سرگردانے در بین الحرمینּاین که منּ باشمـ و یک پرچمـ سرخ
کربلایت_آرزوست
حـسـیـن جـان ابـرویـم را بـخر
میخوام اربعین از نجف پیاده بیام کربلا
اربعین نبری کرب و بلایم آبرویم در خطر است آبروی دو عالم
موضوعات مرتبط: اشعار و جملات دلنشین (2)
برچسب: کربلا,
نویسنده: یلدا کوشکی
آش_نخورده_و_دهان_سوخته
در زمانهاي گذشته، مردي در بازارچه شهر حجره پارچه فروشی داشت و شاگرد او پسر خوب وليكن كمي خجالتي بود.روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرد.قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت.پس
برچسب: المثل,
نویسنده: یلدا کوشکی