دلنوشته
سالهاست که عاشقت هستم...
یک عشق آتشین...
یک عشق واقعی...
آنقدر عاشق که در خواب و بیداری وجودت را حس می کنم،
دلتنگت هستم...
کاش می شد خاک زیر پایت شوم
و مانند ابر بهار اشک بریزم،
و تو،
ای مهربانم دلداری ام دهی
و با محبتت اشک هایم را پاک کنی.
هر شب که میخوابم،
در عالم رویا،
میبینم که پیشت هستم،
در محضر تو ای بهترینم، اشک می ریزم
و تو با همان مهربانی،
زیر گوشم زمزمه های محبت آمیز میگویی،
و مرا بار دیگر از عشقت سیراب میکنی...
اما...
وقتی بیدار میشوم،
خود را باز تنها می یابم...
تنهای تنها...
و چیزی جز افسوس برایم باقی نمی ماند.
کی این انتظار تمام می شود،
کی مرا به حضورت می بری...
کی میتوانم بیام کربلایت...
کی می شود خود را به زیر پایت بیندازم،
و از ته دل ضجه سر دهم حسین جان...
اکنون که حرف دلم را برایت می نویسم،
اشک هایم جاری است...
انگار تمام زندگی ام به کاشکی گره خورده است.
کاش...
کاش...
کاش جا نمانم...
فاطمه رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی