حکم
قاضی، چکش را چند بار روی میزش کوبید و جلسه را رسمی کرد. زن و مرد در یک ردیف، روبروی میز قاضی نشسته بودند. زن با عصبانیت رویش را از شوهرش برمی گرداند و جوری خود را از او دور می کرد، اما مرد سعی می کرد با خوش زبانی او را از این کار پشیمان کند ولی انگار تلاشش بی فایده بود. قاضی چیزهایی روی برگۀ جلویش نوشت، بعد رو به زن کرد و گفت: « خُب خانوم، حرف حساب شما چیه؟ »
زن انگار حرفهایش در دلش تلنبار شده باشد یکهو ترکید و یک بند شروع به صحبت کرد: « آقای قاضی، من طلاق میخوام! این مرد یه آدم بددهن، بی غیرت و مزخرفه! هر اخلاق بدی که شما فک کنین این مرد یجا داره، هر شب توی خونه مون بساط مشروبو کوفت و زهرمار دیگه هست منه بدبختم باید از دوستای الکلیش پذیرایی کنم هر موقع هم اعتراض میکنم میافته به جونم! من فقط و فقط طلاق میخوام...»
قاضی با دست اشاره کرد به او آرام باشد، بعد رو به مرد که تا آن موقع ساکت نشسته بود، کرد و گفت: « آقا، شما حرفهای خانوم رو قبول میکنین؟ »
مرد از جایش بلند شد و همان طور که سرش پایین بود، گفت: « نه جناب قاضی! من به همسرم علاقه دارم، البته میدونم این حرفا از کجا آب میخوره! اینقدر مادرزنم زیر گوش زنم خوند از من طلاق بگیره بره با پسردایی پولدارش که تازه از خارج برگشته با اون ازدواج کنه، زنم وسوسه شد و...........»
حرفهای مرد هنوز تمام نشده بود که زن مثل پلنگ وحشی پرید به او. صورت مرد از ناخن های تیز زن درامان نماند، همان طور که به او حمله می کرد جیغ می کشید: « دروغ نگو کثافت...»
قاضی داد کشید: « تمومش کن خانوم!... اینجا جای این کارا نیست... بس کنین...»
ولی زن آرام نمی گرفت، قاضی صدایش را بلند کرد: « چند نفر بیان این زن رو بیرون کنن...»
خیلی زود، دو زن چادری وارد اتاق شدند، بازوی زن را گرفتند و عقب عقب بردند. زن در حالی که از اتاق بیرون می رفت نعره کشید: « آقای قاضی به حرفاش گوش نکنین همه اش دروغه...»
بعد از اینکه اتاق کمی خلوت شد، قاضی پوفی کشید و به مرد گفت: « خدا صبرت بده جوون، تو چجوری با این زن کنار میای؟ »
مرد با دستمال صورت زخمی اش را پاک کرد و گفت: « پریسا زن بدی نیست، منم واقعاً دوسش دارم... حقیقتش پدر پریسا خیلی سال پیش مُرده، یه مادر داره که همه ازش حساب میبرن! اون از اولم، از من خوشش نمی اومد هر کاری کرد که این وصلت سرنگیره ولی خُب نشد! بعدشم از اینکه بین منو زنمو بهم بزنه کوتاه ی نکرد، پریسام آب میخواد بخوره از مادرش اجازه میگیره، مادرزنمم دید برادرزاده اش از خارج برگشته، از این فرصت استفاده کرد و تا میتونست از من پیش زنم بد گفت تا راضیش کنه از من طلاق بگیره، ولی کور خونده من پریسا رو دوس دارم و حاضر نیستم طلاقش بدم!...»
قاضی عینکش را روی نوک بینی اش جا به جا کرد و گفت: « بهرحال بهتره باهم آشتی کنین، این به نفع جفت تونه!...»
مرد لبخندی زد و گفت: « بله جناب قاضی! من هر کاری میکنم تا رفتار پریسا مثل قبلاً بشه...»
بعد از دقایقی، قاضی زن را به درون اتاق صدا زد و گفت: « دخترم، دلایل طلاق شما منطقی نیست! بهتره باهم سازش کنین...»
چشمهای زن پُر از اشک شد، نگاه تارش را به قاضی دوخت و گفت: « نه آقای قاضی، ازم نخواین به اون خونۀ لعنتی برگردم، اینکار رو با من نکنین...»
قبل از اینکه قاضی لب باز کند! مرد پیشدستی کرد دست زن را با محبت نوازش کرد و گفت: « پری جان، طلاق چیه! خودت میدونی چقدر دوست دارم، اینجا جای ما نیست... تو نباید به حرفای مادرت گوش بدی! بیا بریم زندگیمونو بکنیم قربونت برم... بیا! »
در کمال تعجب، زن حرفی نزد فقط بِربِر به قاضی نگاه کرد و آرام از اتاق بیرون رفت. بعد از اینکه دوباره اتاق ساکت و خلوت شد. قاضی نگاهش را بطرف پنجره کشاند و زمزمه کرد: « عجب روزی بود، چه آدمایی پیدا میشن...»
زن و مرد از دادگاه خارج شدند و به کنار ماشین خود رفتند. مرد، همسرش را روی صندلی هل داد و گفت: « زنیکۀ عوضی بذار برسیم خونه، نشونت میدم! یه بلایی به سرت بیارم مرغان آسمون به حالت تخم بذارن...»
مرد با دهان کف کرده و صورت سرخ شده برایش خط و نشان می کشید. زن فقط تند تند بغضش را با آب دهانش قورت می داد، غرور مانع از اشک ریختنش می شد...
پایان
نویسنده داستان : فاطمه رنجبر (خودم)
امیدوارم از خواندن این داستان لذت کافی را برده باشید.
احساس شما بعد از مطالعه این داستان چیست ؟
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتان هستم.
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی