مستاجر
گرفتاری پشت سرهم، مسخره بازی که نیست! از یه طرف پول آب، برق، گاز و از طرف دیگه هم باید جهیزیۀ دخترامو جفت و جور کنم، زنم هم چشمش به دستمه! خدا نکنه دست خالی بیام خونه، یه قشقرقی راه میندازه که بیا و ببین! زن و بچه که قربونش برم حالیشون نیست این پولا از کدوم قبرستونی میاد؟ فقط هم چشمی میکنن! که فلانی داره من ندارم، وقتی هم میگم ندارم، توی کله اشون نمیره که نمیره؟ نمیدونن که من باید از صبح الطلوع تا بوق سگ با یه پیکان قراضه توی این خیابونا بچرخم تا خُرده فرمایششون جا نمونه!؟ هی، چی بگم؟ این ابوطیار هم همش ناخوشه! خرج صاف کاری، باطری سازی، صاف و صوف کردن روغن و هزار کوفت و زهرمار دیگه! آدمو بیچاره میکنه، چندرغازی هم که زور زدیم درآوردیم باید خرج این آهن قراضه کنیم! بازارم که کساته، قبلاً یکم پول دست و بالم رو میگرفت حالا دیگه اونم خوابیده! قشنگ یادمه، همین دیروز یکی دربست میخواست، ما هم به امید یه کاسبی نون و آبدار، سوارش کردیم ولی شانس که نداریم! وسط جاده ماشین بازی درآورد، دو ساعت باهاش ور رفتم آخرش هم مسافره به غلط کردن افتاد و رفت که رفت! مردم عقلشون به چشمشونه، مرض ندارن که ماشین قراضۀ منو سوار بشن! اِی داد، اول صبحی سرت رو درد نیارم...
الان دیگه فقط چشمم به این چندرغاز کرایه خونه ست که زودتر سر ماه بشه یه پولی ما رو از قرض و قوله نجات بده، اونوقت هی مستاجره امروز و فردا میکنه! آخه هیچکی نیست بهش بگه مرد حسابی، چطور داری خرج ماشینتو بکنی اونوقت نداری اجاره خونه ات رو بدی؟ اصلاً مگه کسی زورت کرده بود توی این هاگیر واگیر ماشین بخری؟ هوفففففف! 9 ماه میشه کرایه خونه اشو نداده! قبض آب و برق و گاز هم که مشترکه، من باید از جیب بدم. نمیدونم والا باجناقمم مستاجر داره دیگه، سرماه میاد حسابشو تصفیه میکنه! انگار روی پیشونی ما بدشانسی نوشته که راه به راه بد میاریم! عیال میگه از سادگیم دارن سوءاستفاده میکنن! راستم میگه، آخه کدوم خری به مستاجری که 9ماه کرایه اشو نداده باز مهلت میده. چند شب پیش با زنم بحثم شد، گفتم: « بذار برم باهاش صحبت کنم ببینم کی میخواد کار ما رو راه بندازه؟ بابا دیگه خسته شدم، دیگه به اینجام رسیده! منم کم گرفتاری ندارم...» هر چی براش روضه میخونم انگار نه انگار! گفت: « این کار رو نکنا! مادرش گناه داره، زن بیوه دست تنها پسرشو بزرگ کرده والا خدا رو خوش نمیاد جلوی مادرش غرور پسره رو بشکونی! از روز اول بهت گفتم مرد، دروغی بهش بگو قسط داری ماه به ماه به پول نیاز داری، اونوقت تو چیکار کردی! بهش گفتی مثل برادر روم حساب کن خجالت نکش، هر کاری داشتی رودربایسی نکنا! اینقدر بهش تعارف زدی تا پررو شد. حالا کاریه که شده، عیب نداره بازم صب کن بلاخره پولتو میده دیگه نمیخوره که...» گفتم: « آخه تا کی زن؟ خودم هزارتا مشکل دارم، خرج این ماشین کوفتی هم شده قوز بالا قوز! من پولمو میخوام، بابا حقمو میخوام! نمیخوام برم باهاش دعوا بگیرم که، میرم دو کلوم مرد و مردونه باهاش حرف میزنم، ای بابا! تو دلواپس چی هستی؟...» باز حرف خودش رو میزنه: « نری ها! تو زود جوش میزنی، من تو رو میشناسم! میری یه چی تو میگی یه چیز اون بعداً دعوا و آبرویزی میشه! والا توی در و همسایه خوبیت نداره، حرف منو گوش کن، یکم وایسا بلاخره میاد باهات تسویه میکنه مرد!...» وقتی کلاهمو قاضی کردم دیدم زیاد بیراه هم نمیگه، روراست بگم! من زود از کوره در میرم وقتی هم که سیمام قاطی کنه هیچکی جلودارم نیست، ولی با دست رو دست گذاشتن و صبر کردن که کاری درست نمیشه!
هیچی دیگه! پریشب دلمو به دریا زدم دور از چشم عیال، رفتم حرفامو با طرف زدم! خیلی زور زدم یهو قاطی نکنم، از سیر تا پیاز همه چی رو گفتم، دهنم کف زده بود! پسره فقط گفت: « چشم، به روی تخم چشام، منت بذار یکم دیگه مهلت بده، دستم وا بشه اولین کاری که میکنم از خجالت شما درمیام!...» فعلاً همین قولا رو داده ما رو هم منتظر کاشته! ولی هنوزم از پول مول خبری نیست! نمیدونم دیگه چیکار کنم، چه گِلی به سرم بریزم! دلمم برای پسرۀ یتیم میسوزه دست تنها داره خرج مادر و برادر کوچیکش را میده، اونم توی این دوره و زمونه که گرونی بیداد میکنه! ولی خُب من چیکار کنم؟ به پیر به پیغمبر خودمم ده جا بیشتر بدهکارم! نمیتونم انتظار داشته باشم که از آسمون یه کیسۀ پُر پول بیوفته توی بغلم! زندگی خرج داره... سرتو درد آوردم قاسم خان! دمت گرم به حرفام گوش کردی، دیگه داشتم میترکیدم باید با یکی درددل میکردم! برم، برم شاید یه مسافر نون و آبدار به تور ما بخوره! خُب حساب چایی ما چند میشه؟
در حال حساب و تعارف کردن بودند که صدای داد و فریاد مرد صندلی بغلی بلند شد که به مرد کنارش می گفت: « این صاحبخونه امانمو بریده سال به سال کرایه خونه رو زیاد میکنه، اگه فقط یه ماه پولشو دیر بدم بیچاره ام میکنه! یکم مراعات نمیکنه که، آخه خدا رو خوش میاد آدمو جلوی زن و بچه اش ضایع کنه! هر چی بهش میگم ندارم مهلت بده، بیشتر هی زور میگه! چیکار کنم نمیتونم که از دیوار خونۀ مردم برم بالا! بازار کساته، به ارواح خاک پدرم قسم، دیگه هیچکی سراغ مغازۀ من نمیاد! چیکار کنم دست و بالم خالیه! الان چند وقتیه بچه هام شبا با نون و پنیر شکمشونو سیر میکنن، خودم میدونم طفلکا چقدر دلشون یه غذای چرب و چوله میخواد ولی بخاطر من لالمونی گرفتن واقعاً شرمنده اشونم! به مولا من صورتمو با سیلی سرخ کردم، خیلی وقته ها از خجالت روم نمیشه برم خونه! هی، چی بگم که دلم خونه...» حرفهای آن میز بغلی او را به فکر فرو برد و در سکوت از قهوه خانه بیرون رفت.
پایان
نویسنده داستان: فاطمه رنجبر (خودم)
امیدوارم از خواندن این داستان لذت کافی را برده باشید.
احساس شما بعد از مطالعه این داستان چیست ؟
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتان هستم.
برچسب:
نویسنده: یلدا کوشکی