خرید بک لینک

صندلی چرخدار

لپم را زبان زدم و یکی در میان سبیل درازم را قیچی می کردم. وقتی کارم تمام شد به تصویر خودم در آینه لبخندی از سر رضایت زدم و تابی به سبیل بلندم دادم. نگاهی به عقربۀ ساعت دیواری انداختم، ساعت 4:30 بود. با خودم گفتم: « ای بابا، قرار بود ساعت 4 بیاد! عجب آدمای بدقولی پیدا میشن...»

برای گذراندن وقت، کمی سشوار، ریش تراش و وسایل دیگر روی میزم را جا به جا کردم، که در همین موقع، در با صدا باز و بسته شد وبلافاصله صدای جوانی آمد: « سلام آقا... ببخشید دیر شد! »

_ شما کجایین بابا جان؟ نیم ساعته دیر کردین! من هیچی، کار خودتون عقب افتاده...

_ تا آماده بشیم یکم دیر شد، من چاکر شما هستم از خجالتتون درمیام...

_ خیلی خُب، حالا به آقا داماد بگو بیاد یه صفایی به سر و کله اش بدم!...

این را با خنده گفتم. مرد در حالی که از مغازه بیرون می رفت، گفت: « الان میادش...»

بعد صدایش را برای چند نفر بلند کرد: « بچه ها احتیاط کنین، آرومتر، بپا به در مغازه نخوره...»

من حسابی جا خوردم! داماد، مردی روی ویلیچر بود که چرخید و روبروی آینه ایستاد...

پایان

نویسنده داستان: فاطمه رنجبر (خودم)

امیدوارم از خواندن این داستان لذت کافی را برده باشید.

احساس شما بعد از مطالعه این داستان چیست ؟

در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتان هستم.


موضوعات مرتبط: هنر داستان نویسی (4)

برچسب: نویسنده: یلدا کوشکی تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 4:18

صفحه بندی